داستانک شماره سیزده: مجازات شغالان

داستانک شماره سیزده: مجازات شغالان

  شبی آقامحمدخان قاجار نتوانست از زوزه شغالان بخوابد. صبح که از خواب برخاست مشاورانش را فراخواند و از آنها کیفری بایسته را برای شغالان طلب کرد.
داستانک شماره دوازده: مرد هندی و کوزه ترک خورده

داستانک شماره دوازده: مرد هندی و کوزه ترک خورده

    در افسانه ای هندی آمده است که مردی هرروز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی میبست.چوب را روی شانه اش میگذاشت و به خانه اش میبرد. یکی از
داستانک شماره یازده: پادشاه دعا شنید

داستانک شماره یازده: پادشاه دعا شنید

  پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می
داستانک شماره ده:مرد چراغ به دست

داستانک شماره ده:مرد چراغ به دست

    مردی روستایی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش
داستانک شماره نه : شیطان در خدمت انسان

داستانک شماره نه : شیطان در خدمت انسان

  زن فقیری که خانواده کوچکی داشت، با یک برنامه رادیویی تماس گرفت و از خدا درخواست کمک کرد. مرد بی ایمانی که داشت به این برنامه رادیویی گوش می
داستانک شماره هشت: پادشاه و وزیرش

داستانک شماره هشت: پادشاه و وزیرش

    پادشاهی را وزیری عاقل بود از وزارت دست برداشت . پادشاه از دگر وزیران پرسید وزیر عاقل کجاست؟ گفتند از وزارت دست برداشته و به عبادت خدا
داستانک شماره هفت : من گاو هستم

داستانک شماره هفت : من گاو هستم

  در یک مدرسه راهنمایی دخترانه چند سالی بود که مدیر مدرسه بودم. چند دقیقه قبل از زنگ تفریح اول، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر
داستانک شماره شش :  مرد ثروتمند و پسر بچه کوچکش

داستانک شماره شش : مرد ثروتمند و پسر بچه کوچکش

  روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه
داستانک شماره پنج : پسرک سیاه پوست

داستانک شماره پنج : پسرک سیاه پوست

  در یک شهربازی پسرکی سیاه پوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود. بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز
داستانک شماره چهار:  مردی زیر سایه

داستانک شماره چهار:  مردی زیر سایه

  روزی مردی زیر سایه‌ی درخت گردویی نشست تا خستگی در کند در این موقع چشمش به کدو تنبل‌هایی که آن طرف سبز شده بودند افتاد و گفت: خدایا!

تمامی حقوق این سایت متعلق به شرکت توسعه و هوشمند سازی کابوک سپهر کیان می باشد.

طراحی، اجرا و پشتیبانی: سفارش دات نت